بلاخره سال نو رسید.اونقده دویدیم و دویدیم و دویدیم...ببینم به جایی هم رسیدیم؟
حساب می کنم ببینم سال ۸۷ با چند نفر آدم آشنا شدم؟ چند تا کار به یاد موندنی داشتم؟ چند تا روز عالی داشتم؟ چه کارهایی کردم؟
سال ۸۷ من به غیر از اینکه عشق زد به کلمه م و از شاپری بدعنق به شاپری منعطف تغییرچهره دادم و بعد عشقمو از دست دادم دیگه چه گلی به سرم زدم؟ سال ۸۸ چه گلی می خوام به سرم بزنم؟
ولی خب این گله یاس بود.خیلی معطر! لعنتی بوش نم پره نه موهام، کل وجودم بوشو گرفته.
به غیر اون خداییش روزای باحال زیادی داشتم.کلی مسافرت...شبای کویر...عصرای دروازه قرآن...غروب های ائل گلی! هووووم! غوغا بودن.این تبریز هر چی که نداره یه هوایی داره آدمو سرخوش می کنه.آدمو هوایی می کنه.عاشق می کنه!
حالا هر چی.شد که شد.چطور که ما بخواییم نخواییم سال تحویل شد.امسال نه مثل همیشه صدای ساعتی و نه صدای توپ در کردنی و نه همون صدای عصا قورت داده...قربونشون برم دیگه نوستالژی هامونم ازمون گرفتن!!! دارن ازمون آدم های بی هویت و ول می سازن.بازم گلی به جمال این مهران مدیری...بی ربط بود؟ نبود! فکر کنی می فهمی.
الان بازم تهرانم.فک و فامیل بازمانده.امروز خونه عمه بودیم.واااااااای غوغایی بود.شلوغ! جیغ و ویغ بچه ها ...آدم بزرگا...منم با مامان حرفم شده بود بی خیال شده بودم مدام بادوم هندی های ظرفا رو سوا می کردم می خوردم.بیچاره مامانی اونقده چنگول کشید رو صورتش سرخ شد.دیدم هی اشاره می کنه اول فکر می کردم محض بی ادبیه منه نگو اون پسره که روبروم بود همون سیامکه که گویا خواستگارم بوده! بعد که ماما بهم گفت اول کلی خجالت کشیدم بعد گفتم چه بهتر دل پسر جماعت خنک شد که ضرر نکرده دختره بی ادب بود!
به مامان نگفتم.بلیط تبریز گرفتم برگردم خونه.جدا اعصابم نمی کشه برا این عید دیدنی رفتن ها خب.مامان سر لباس پوشیدن حسابی اذیتم می کنه.اصلا نمی فهمه واقعا حوصله شو ندارم.نمی فهمه من تنها چیزی که برام مهم نیس اینه که دربارم چی بگن.مهم نیس بین دخترای فامیل وصله ناجورم.کلا حال نمی کنم.خلاصه من نتیجه گرفتم زندگی اینی نیس که ما می کنیم.این که یه روز موهامو کوپ خروسی کنم و لچکمو جوری سر کنم که آخ و واویلا مدام بخواد بیفته! مانتوی کله غازی بپوشم و هنر کنم دو تا کتاب آلبر کامو هم بخونم.میدونی این کاتبا رو هم محض کلاسش می خونن.وگرنه آخه عوضی با اون مانیکور ناخن هات چه جوری ورق میزنی کتابو؟!!
حالا هی مامان بگه...من این کاره نیستم.بذا بخندن بهم.جدا مطمئنم پوچ ترین راه رو انتخاب کردن.زندگی یه مفاهیمی داره که من وقتی عاشق شدم فهمیدم.فهمیدم از ظاهر تا باطن چقدر فاصله هست و چقدر چیزهای متعالی تری برای رسیدن وجود داره.من همین مانتوی کتان و شال طوسی ام بسمه.همین موهای بور ساده و چشای بی رنگ و لعاب...این ناخن های بی رنگ و کتونی های جین ام.من این کوله ام پره از چیزهایی که تو کیف های رنگی اونا جا نمی گیره.
فردا شب که تو صندلی رویال اتوبوس فرو رفتم،بعد اینکه ماما بد و بیراه گفت بهم پشت تلفن، عشق می کنم تو جاده.ام پی تری مو میذارم تو گوشم و دلو میدم دست جاده ها.می رم و می فهمم که ما رفتنی هستیم.ما مسافرهای عاشق.
.
این وبلاگ برای همین حرف هاست.همین!
عصر خونه موندم.ساعتمو کوک کرده بودم ۵ بیدار شم و بزنم بیرون.حالا هرجا...کلی کارهای نکرده هست که نذاره علاف باشم.
چشم که باز کردم اومد جلو چشمم.غم خیلی بزرگی بود.خیلی بزرگ...همون جا توی رختخواب زدم زیر گریه....خیلی وقت میشد گریه نکرده بودم.درست مثل بچه ها.میشد اگه داد میزدم من می خوامش...
می خوامش...
مدتیه سوژه ی خیلی عکس هام نیمکت هاییه که خالی ان.اتود بیشتر نقاشی هام راه هاییه که انتها ندارن.وقتی رنگ بدست میشم همه اش خاکستری می زنم.
کی بود که می گفت فراموش می کنی؟ چرا نمی کنم؟!!!
آره خب ، وحشتاکه وقتی از خستگی بخوابی که بیدار شدی شارژباشی برای بقیه ی روزت ببینی اونقده خسته ای که حتی دلت نمی خواد بیدار شی...
متنفرم از این خواب ها.خوابهایی که وقتی بیدار میشی یادت می افته فاجعه رو...
مادر که مرا دید جیغ کوتاهی کشید و بعد گفت تو یه دیوونه ای شاپری...
جلوی آینه که می روم قلبم تند می زند.چیزی توی گلویم می سوزد.دست می برم لای موهای کوتاه و پسرانه ام و فکر می کنم حالا راحت ترم.
گند بزنند به این تناقضات درونی ام که دو روز است افتاده ام به جان لباسهایم و دامن های رنگی گلدار را بعد از مدتها شلوار جین پوشی، مدام امتحان می کنم.
می دانید حسابی با این موهایم مزخرف به نظر می رسد.
دارم با خودم چه می کنم؟
پاورقی/
+ بچه های تبریزی یک کمکی بهم بکنند.من دنبال یه کافه کتاب تو شهرتونم.کتاب + قهوه ! ندارید؟ به من همشهری شش ماهه تون کمک کنید خب!
یه سوپریه هس عاشق اسمشم."سقاخانه" می بینی کلی قشنگه!مثل همیشه از اون دایجستیو ها می خرم و می ندازم تو کوله....خیلی کیف داره بیسکویت ها رو ریز ریز گاز بزنی و به آدم ها و مغازه ها و خیابون نگاه کنی...
امروز خیلی سر کیف بودم !خیلی تا...
یاد گذشته ها و غم درگذشته ها
بیداد می کند
هر یاد
خنجری به جگر می زند مرا
بغضی فشرده می شوم از درد و ناگهان
از دل هوای گریه به سر می زند مرا...
(فریدون مشیری)
حیف امام حسین(ع)!
نیم ساعت بیشتر نموندم.از گوشی ماما به خودم زنگ زدم و بعد وانمود کردم پشت خط ساراس و برامون نذری آورده و دم در خونمونه! از مامان سویچ رو گرفتم و دیگه گوش ندادم که لازم دارم و اینا.یه کلمه گفتم زشته از سارا و دویدم!
خودمو رو تختم که انداختم دلم بدجور می سوخت.دردا قاطی هم شده بودن.چرا من با این فامیلامون نمی خونم؟ چرا فهم ما اینهمه پایینه؟ چرا مراسم امام حسین شده عروسی مشکی نما؟ چرا من حالم خوب نمیشه؟ چرا ...چرا ...چرا؟؟؟؟
چشام پر بود.
دیروز زهرا بهم یه کتاب هدیه داده بود.آفتاب در حجاب سید مهدی شجاعی.تعریفشو شنیده بودم.نشستم و تا ته خوندمش.چقدر این حضرت زینب صبر داشته! قربونشون که اگه درد و مصیبت اون بوده من خفه خون بگیرم بهتره!
خدا بود کتابه.اونقده گریه کردم که چشام پف شد.وقتی ماما برگشت خونه اولین سوالی که پرسید گفت کو نذری سارا اینا؟
چند دقیقه موندم خیره بهش و بعد گفتم " خوردمش!"
از صبح تا اون وقت شب سرپا تو نمایشگاه داشتم پاسپارتو ها رو درست می کردم و با شاتر دوربین که مدام گیر می کرد ور می رفتم.ذهنم پره رنگ بود و فلاش دوربین.
وقتی رانی هلو رو سر کشیدم حالم دگرگون شد.فقط بهت گفتم نگه دار و خودمو رسوندم کنار جوب خیابون...ولی هیچی! سرم گیج گیجی می رفت.تا برسیم خونه ۵ بار مجبورت کردم نگه داری و من پیاده شدم.لرزم کم کم داشت شروع می شد.نگرانم بودی و نمی خواستی برم خونه.آخه ماما اینا تهران بودن.فقط مهیار بود که اونم بدتر از من دیر میاد خونه.
با التماس جلوی کلینیک نگه داشتی و اصرار کردی بریم دکتر.منم نمی خواستم.گفتم زود ببرم خونه .کمی دراز بکشم حالم خوب میشه.
چشام سیاهی می رفت.دندونام قفل شده بود.داشتی از استیصال می مردی.نمی دونستی چه کار کنی.مدام آب رو صورتم می زدی.مدام صدام می کردی"...شاپری...شاپریم خوبی؟"می فهمیدم اما قادر به پاسخ نبودم.برا اولین و آخرین بار اونجا سرم داد کشیدی که "باید بریم دکتر...می فهمی؟"
بعد اون لحظه اتفاق افتاد.دستت رو گذاشتی رو پیشونیم...تب داری شاپری تو رو خدا بیا بریم دکتر!
همش چند ثانیه بود.دست یخت داغ پیشونیمو چند برابر نشون داد.اولین بار بود بهم دست زدی.بعد عشق از روی پیشونیم جاری شد و ...
موند!
کاش بدونی الان بیشتر تب دارم!
امروز سه بار از اول تا آخر خوندمش!
و کلا ۶ بار خندیدم. بیشتر وقتایی بود که بابا پسر رو از رو پشتش تنبیه می کرد.
لعنتی ولی جاهای گریه دارش خیلی تا بود! بیشتر از ۶ تا!
که هر چه دیده بیند دل کند یاد